تبليغاتX
پشت هیچستان

پشت هیچستان

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من .

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد

.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …

دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون ‌» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت19:41توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت15:52توسط نیلوفر | |

روزي به خدا شکايت کردم که

چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي ندارم ميخواهم خودکشي کنم؟!

ناگهان خدا جوابم را داد …و…گفت :

آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟

گفتم:بله ديده ام…

خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم …

خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت

اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم

در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند اما از بامبو خبري نبود.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.

در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…

ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!

آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگیر مبارزه با سختيها و مشكلات بودي

در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!

زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد . ناامید نشو !

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت22:33توسط نیلوفر | |

زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .

در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت22:28توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت23:0توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت22:13توسط نیلوفر | |

باید شنوایی خود را تربیت کنیم تا صدای خدا را در میان

بازار مکاره بشنویم !

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت22:11توسط نیلوفر | |

بخشش یعنی اینکه آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود.

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت14:27توسط نیلوفر | |

وقتی دری از خوشبختی بسته می شود در دیگری باز می شود ، ولی ما آنچنان به در بسته خیره می مانیم

که در گشوده را نمی بینیم !

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت14:25توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت16:21توسط نیلوفر | |